دیروز کلی برایِ خودم کار دست و پا کردم که یه لحظه بیکار نشم و نخوام فکر کنم، حتی یخچال رو هم تمیز کردم، کاری که همیشه ازش بدم میومده، ولی میدونی چیه؟ هرکاری هم بکنم این فکرهای لعنتی بالاخره یه جایی پیدا میکنن و یهو هجوم میارن به مغزم. دلواپسم، درسته ته دلم امید دارم به خوب شدنِ همه چی، ولی خب این نگرانی و دلواپسی بازم دست از سرم برنمیداره.
امروز هم میخوام همون رویه ی دیروز رو پیش بگیرم و خودمو مشغول کنم، بعدازظهر میرم سرکار، باید اونقدری خسته شم که وقتی رسیدم خوابگاه فقط بیهوش شم از خستگی!
از ته قلبم دلم میخواد یه دکمه ای باشه که بزنم روش و زمان بره جلو، اونقدری بره جلو که برسه به روزهایِ خوب و خوشی که همگی خوشحالیم و میخندیم.
برچسب:
نویسنده: نیکی جلالی