...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
آخر این هفته باید یه وقت برایِ خودم بذارم و دست خودم رو بگیرم و برم بیرون و با هم قدم بزنیم و چند ساعتی رو تنها باشیم.
دی :)
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
دیشب حقوق تست هوش هایی که گرفتم رو ریختن و حس خوبی دارم :) فردا میانترم روان شناسی اجتماعی دارم و فکر نمیکردم حجمش اینقدررررر زیاد باشه، ولی خب امتحانش رو که بدم فقط ارائه اش میمونه که میره برا هفته ی بعد، چهارشنبه هم روش تدریس ریاضی پرونده اش بسته میشه، میمونه دوتا ارائه و یه تحقیق دیگه که باید تا ...
المپیاد
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
دوست دارم بخونم برا المپیاد، ولی آمارم ضعیفه و همین به طرز عجیبی دو دلم کرده و نمیدونم ثبت نام کنم یا نه!
دینگ دینگ ^-^
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
امروز ثبت شه به عنوان یکی از عالی ترین روزهای عمرم :)رضا رشتی و میوه یخی های خوشمزه اش، خواجو و حال و هوایِ قشنگش، دخترِ گوگولی و نازِ جدیدم که هنوز براش اسم انتخاب نکردم، پیاده روی و خنده ها و حالِ عااااااالی، یاد گرفتنِ نه تا حرفل اولِ خط بریل :)همه ی اینا ثبت شه اینجا تا هر وقت چشمم بهشون میخوره ...
راجرز
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
داستان های احسان عبدی پور رو خیلییییی دوس دارم.راجرز | بشنویم
أَمَّنْ یجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَیکشِفُ السُّوءَ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
میدونی چیه؟ اون ته دلم انگاری یه حسی بهم میگه همه چی درست میشه، برمیگرده به زندگی و دوباره خنده میاد رو لب هایِ هممون، برمیگرده به زندگی و بالاخره بابا گفتن هایِ محمدجواد رو میشنوه، برمیگرده به زندگی، میدونم برمیگرده.خداقشنگه امیدمون فقط به درگاهِ خودته.
میتونم بگم راه فرار
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
دیروز کلی برایِ خودم کار دست و پا کردم که یه لحظه بیکار نشم و نخوام فکر کنم، حتی یخچال رو هم تمیز کردم، کاری که همیشه ازش بدم میومده، ولی میدونی چیه؟ هرکاری هم بکنم این فکرهای لعنتی بالاخره یه جایی پی
ولی من هنوزم بی قرارم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
امشب دوساعتِ تمام رو سنگ های سرد نشسته بودم و سرما رو حس نمیکردم. پنج بار سوره ی یاسین رو خوندم، حرف زدم و سعی کردم خودمو خالی کنم.احتیاج داشتم به اون فضا و اون صدا و حال و هوا.عجیبه!الان که پتو رو پیچیدم دورم و اتاق هم سرد نیست لرز افتاده تو وجودم.
یلدا
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:17
نوشته بود کاش آغاز به یادِ هم بودنمون رفتنِ عزیزی نباشه! ولی برایِ ما بود.
#طلایی هایِ_شبانه
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 1:11
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخندقناری ها سرود صبح می خوانندمن آنجا چشم در راه توام، ناگاهتو را از دور می بینم که می آییتو را از دور می بینم که میخندیتو را از دورمی بینم که می خندی و می آیینگاهم باز حیران تو خواهد ماندسراپا چشم خواهم شد تو را در بازوان خویش خواهم دید! پ.ن:داریم دلبرتر از این شعر؟
#بمب؛یک عاشقانه!
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 1:11
_"خدایا ازت خواهش می کنم عراقی ها و صدام یزید عزیز هر شب بیان تا وضعیت قرمز شه من برم تو پناه گاه دختر همسایمون و ببینم !" +بی نظییییییر بی نظییییییییر،هر چی بگم عاااااااالی بود کم گفتم،بدجوری به دلم نشست^-^ حیفه اگه این فیلمو از دست بدید!
#تسلیت
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 1:11
داشتم شام میخوردم و استوری های اینستا رو چک میکردم که یهویی یه استوری دیدم و تازه فهمیدم چی شده،چپ کردن اون اتوبوسه و... شوکه شدم! حدود ده دقیقه بعدش مامان زنگ زد و با نگرانی حالمو پرسید،گفت تازه خبر رو شنیده،نگرانم شده بود با اینکه این اتفاق اینجا نیفتاده بود! یه کم حرف زدیم و آروم شد. الان مادراشو...
#زمستونِ_دوست داشتنی
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 1:11
زمستون دوست داشتنی وه. عاشق اینم که لپ هام از سرما یخ بزنه و بخندم و عین خیالم هم نباشه. پتو رو بکشم روم و از گرمایی که بهم هدیه میده حس خوب بگیرم. برم قدم بزنم و خودمو شبیه اسکیموها کنم،شال و کلاه و دستکش و... حتی سرماخوردگیش هم دوست دارم. آخرهای زمستون که یواش یواش درختها شکوفه میدن و زمین و زمان ...